ویاناویانا، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 1 روز سن داره

ویانا و ایلیا

کلمه های جدید و کارهای جدید ویانا

ویانا خانم سلام خوبی دختر گلم میدونی در سن ٢٠ ماهگی دیگه به ام قشنگ دیگه میگی امیر بله ویانا جونم الان بلد بگه امیر  دایی  عمه  عمو  داغ  قرص به خاله به زبان خودش میگه آنا رنگ سبز را تشخیص میده و میگه تبز  به نخود میگه ننود به قاشق میگه قاقق وقتی چیزی می خواد با خوشحالی میگه از اینا ویانا خانم دیگه راحت میره رو صندلی و بعد میره بالای میز ناهارخوری جدیدا هم ماشینش را میکشه سمت میز ناهارخوری و بعد میره رو میز دوست داره آشپزی کنه میگه من غذا را هم بزنم به نازی میگه   نا نا وقتی داداشش ناراحت میشه میگه نا نا و بو...
13 مهر 1390

سرگیجه ویانا و تب ایلیا

ما یکهفته بعد از خوب شدن ایلیا بهمراه پدربزرگ و مادربزرگ و عمه بچه ها  به مشهد رفتیم وقتی رسیدیم به زیارت امام رضا رفتیم یکساعتی نگذشته بود که حال ایلیا بد شد و یکسره حال ایلیا بهم می خورد خواستیم برگردیم که پدربزرگ و باباشون موقع نمازشده بود تو زیارت گیر کرده بودند حال ایلیا هم بد بدتر می شد مادربزرگ بچه ها ایستاد به نماز جماعت خواندن همان موقع باز هم ایلیا کلی بالا آورد آنقدر که تمام لباس من خیس شده بود وقتی باباشون آمد گفتم سریع از صحن بیرون بریم نمی دونید من چطوری ایلیا تو بغلم صحن امام رضا را می دوییدم انقدر که نفس کم آوردم و حس می کردم با بچه زمین می خورم آخر صحن بودیم از مادربزرگ ایلیا خواستم که بغلش کن...
11 مهر 1390

تب 40 درجه داداش

ایلیا داداش ویانا هفته پیش تب40 درجه کرد که آخر منجر به ازحال رفتن ایلیا و بقول دکترها منجر به تشنج ساده شد شرح حال ایلیا را تو وبلاگ خودش نوشته ام چهره ویانا کوچولو وقتی داداشش اینطوری شده بود کاملا نشون میداد که ناراحت است و همش میگفت دادا دادا و وقتی برای ملاقات داداشش به بیمارستان آمد با گریه صدا میزد دادا دادا و میگفت نازی نازی به زبان خودش نا  نا و هر وقت دکتر بالا سر ایلیا می آمد میگفت نه نه یعنی برن با داداشم کار نداشته باشن و داداش را میگرفت بوسش میکرد وقتی از اتاق میبردیمش بیرون گریه میکرد و میگفت دادا خلاصه دل دیگه برای من و بابا و مامانیش و خالش نذاشته بود آخه ما فقط پیشش تو بیمارستان بودیم من هم نمیدونی...
27 شهريور 1390

خاطره ای از ویانا

دیشب ویانا کوچولوی ما بعد از خوردن آب پرتقالش خواست سیب بخورد با اولین گاز سیب پرید تو گلوش و حالش بهم خورد و هر چی اون روز خورده بود بالا آورد به قدری که مجبور شدم ببرمش حمام بعد که از حمام آمد تقریبا یکساعتی گذشته بود که دیگه خوابش برد و من همش نگران حالش بودم چون شام نخورده خوابیده بود با اینکه شیر خودم را خورده بود ولی میترسیدم تو خواب ضعف کند اما ویانا نصف شب بلند شد و شروع به رقصیدن و شعر خوندن و خندیدن کرد من اولش ترسیدم فکر کردم اتفاقی تو خواب براش افتاده است ولی بعد مطمئن شدم سالم است فقط خیلی خوشحال و سرحال است شعر آلمان نبارا ..... سواد داری نچ نچ  بی سوادی نچ نچ را میگفت دد نچ نچ   دد نچ نچ ...
16 شهريور 1390

حرفها و کارهای ویانای 19ماهه

ویانا کوچولوی ما با آهنگ باباکرم و سوسن خانم دوست داره برقصه و به باباش میگه برام بخون و وقتی باباش باباکرم میخونه میگه نه نه یعنی سوسن خانم را بخون و وقتی سوسن خانم میخونه میگه نه نه یعنی از اول بخون باباش میگه یک دو سه سوسن خانم ... یعنی با یک دو سه بخون و با هیجان شروع به رقصیدن میکنه ویانا وقتی سوار تاپش میشه میگه تاپ تاپ و جدیدا به زبان خودش تا آخرش میخونه میگه تاپ تاپ ابس ننداز مامان و اون جاهایی را که نمیگه با دستهاش اشاره میکنه یه توپ دارم قلقلی را هم با اشاره و تیکه تیکه میخونه چشم چشم دو ابرو را هم به زبان خودش و با اشاره میخونه و به ابرو میگه ابو به سلام میگه سدام به امیرحسین میگه ام به محمد میگه مد و بلد...
16 شهريور 1390

عید سعید فطر

سلام دختر قشنگم عید شما و داداشت مبارک باشه دخترم این عید بزرگ ، عید همه مسلمان های جهان است من از طرف شما دوقلوها این عید را به همه مخصوصا روزه داران عزیز تبریک میگویم عید همه مبارک باد ...
12 شهريور 1390