ویاناویانا، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه سن داره

ویانا و ایلیا

یادگرفتن کلمات جدید

( تغییرات در ویانا از نیمه ماه آبان تا پنجم آذر ماه ) ویانای مامان تقریبا دیگه سعی میکنه اکثر کلماتی را که یاد گرفته با آنها جمله بگه و خودش برای خودش اتفاقات را تعریف میکنه مثلا وقتی شعر الو الو ١٢٥ ایلیا آتیش گرفته مورچه گازش گرفته را برایش میخوانیم تکرار میکنه الو ایلیا آتیش موچه گاز کلمات جدید : غذا - گاز - ماه - گل - دمپایی - معجون - عسل - کجا - سرد - ساعت - دُم - سبد - متکا - پتو - بوشور یعنی بِشور موچه یعنی مورچه پی پیی یعنی پیچ پیچی آتین یعنی آرتین آشام یعنی آرشام شاپو یعنی شامپو صابو یعنی صابون پاسیل یعنی پاستیل   اید یعنی وحید مِکا ...
6 آذر 1390

گرفته شدن حال مامان ملیکا

دوشنبه هفته پیش مامانی بچه ها به من گفته بودند که یکمی زودتر بیا تا من به موقع به کلاس قرانم برسم ولی متاسفانه برای من در محل کار کاری پیش آمد و من تازه دیرتر از همیشه رسیدم درست همان روز هم مامانی خسته و بی حال هم بود که بعدا فهمیدم از صبح حالش بد بوده ولی به من نگفته خلاصه مامانی فرشته دیگه نرسید به کلاسش بره و من خیلی ناراحت شدم خودش هم که مریض بود از اون طرف هم حالش گرفته شد حالا مامانی تصمیم گرفته دیگه بعد از ظهر ها هم که 2روز در هفته بود دیگه کلاس نره چون میگه هم باید شما با عجله بیایی و هم من با عجله برم آخه الان تقریبا از اول مهر ماه حدود 2 ماه که دیگه مامانی به تنهایی از دوقلوها نگهداری میکنه و همین که مامانی از کل...
30 آبان 1390

یکسری از شیرین کاری های ویانا تا قبل از دو سالگی

ویانا کوچولو سوار موتوری که داییش برای تولد یکسالگیشان هدیه داده   هندوانه خوردن ویانا در هفت ماهگی (تمام سر و صورتش را هندوانه ای کرده) ویانا خانه مامان بزرگ مامانش مشغول خوردن و ژست بدون جوراب ویانا کیسه فریزر را مثل کلاه سر میکند و صدا میکنه مامان ویانا در حال آیفون برداشتن وقتی شورت لی داداشش را پوشیده وقتی ویانا همه عروسکهاشو با هم می خواباند وقتی ویانا تیشرت باباش را مثل چادر پوشیده است وقتی ویانا روی پاهای داداشش میشینه و لذت میبره وقتی ویانا جلو در خانه شان آشپزی میکند وقتی ویانا به نی نیش می می میده و لالایی میخونه  وقتی ویانا عینک آفتابی زده و آماده...
29 آبان 1390

بازدید از نمایشگاه کتاب و اسباب بازی کودک

ما روز پنج شنبه همراه با دوقلوها به نمایشگاه کتاب و اسباب بازی کودکان رفتیم آنجا ویانا و ایلیا کلی خرید کردند و از آنها در غرفه عمو پورنگ عکس گرفتند تا در DVD های عمو پورنگ از عکس بچه ها استفاده کنند برنامه زنده ایی هم اجرا شد خلاصه به ما هم به خاطر بچه ها خوش گذشت   ...
29 آبان 1390

عید سعید غدیر خم

سلام ویانای مامان دیروز عید سعید غدیر خم بود این عید ،عید بزرگی برای شیعیان است در این عید حضرت محمد (ص) ،حضرت علی (ع) را به جانشینی خودش بر می گزیند به همین دلیل به این عید ،عید ولایت هم می گویند درواقع این عید ، عید تمام آنهایی است که سید هستند و جدشان به حضرت علی (ع) بر می گردد دخترم شما و برادرت هم از طرف مادری سید هستید چون بابایی شما سید است من و دایی علی و خاله مونا هم جزء سادات هستیم و جد پدریمان به حسینی ها برمی گردد مامان بزرگ و بابابزرگ مامان ملیکا که خدا رحمتشان کند هر دو سید حسینی بودند در این روز همه به دیدن سیدها میروند و از آنها عیدی می گیرند عزیزهای مامان عیدتون مبارک ...
25 آبان 1390

پیک نیک رفتن دوقلوها

رفتیم به پارک در بهار 89 تقریبا 6 ماهگی بفرمایید شما هم سیب بخورید ما رفتیم پارک باز هم رفتیم به پارک در تابستان 89 تقریبا 8 ماهگی   رفتیم سیزده بدر در بهار 90 تقریبا یک سالگی اگر چشمهای شما هم موقع آفتاب اذیت میشود لطفآ مثل ما  عینک آفتابیتون را بزنید  ...
23 آبان 1390

بارش برف و کلمه ها تازه بچه ها

دخترم سه شنبه هفته پیش بود که هوا یکدفعه خیلی سرد شد و از آسمان برف آمد طوری که همه جا سفید شده بود شما و داداشت هم از پنجره بیرون را تماشا میکردید و وقتی بارش برف و باران را می دیدید کیف میکردید  کلمه های شما تقریبا" در سن ٢١ و نیم ماهگی: چایی - دارو - ماه - عزیز - مرسی - دوغ - اُتاق - بزرگ - بخور - پلو - سوپ -   ماهی  - هوا بَف یعنی برف باون یعنی بارون شَبَت یعنی شربت نبا یعنی نبات آداس یعنی آدامس شُت یعنی شورت شَوار یعنی شلوار چَمچاب یعنی سَنجاب مِمون یعنی میمون مَمک یعنی نمک دَنون یعنی دندون ...
23 آبان 1390