ویاناویانا، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 1 روز سن داره

ویانا و ایلیا

روز معلم مبارک باد

امروز 12 اردیبهشت 91 مصادف با شهادت استاد مطهری ، روز معلم نامگذاری شده است دختر عزیزم شما از این به بعد باید سالهای سال به بهانه همچین روزی از معلمهای خودت تشکر و قدردانی کنی من به همه معلمهای عزیز و زحمتکش تبریک میگویم و از همین جا به همه معلمهای دوران کودکی و نوجوانی و جوانی خودم هم تبریک میگویم من از طرف ویانا به اولین معلم دوران کودکیش یعنی عادله جون تبریک میگویم معلم خوبم روزنه های روشنی که توی ذهنم باز کردی هنوز دنبال نور میگردد…روزت مبارک         ...
12 ارديبهشت 1391

درست کردن کاردستی در مهد کودک

ویانا و ایلیا هر روز در مهد کودک یک کاردستی درست میکنند اولین بار همزمان باشهادت خانم حضرت فاطمه (س) یک پرچم کوچک درست کرده بودند یک روز دیگر خرگوش درست کرده اند البته همه را با کمک مربیشون خاله عادله انجام داده اند   ...
10 ارديبهشت 1391

عکس العمل بچه ها نست به مهدکودک

خدا را شکر ٣ روز متوالی است که بچه ها به مهد کودک میروند هر روز سعی میکنم بچه ها در خوابیدن و بلند شدن نظم بهتری بگیرند صبحها ویانا خیلی گریه میکند و همش میگه که نرویم مهد ولی مربی آنها میگوید که کم کم بهتر میشود خدا خودش هم به دل بچه های من و هم به دل خود من آرامش دهد تا بچه ها برایشان عادی شود ایلیا کمی گریه میکند ولی بعد ساکت میشود ولی ویانا همش گردن من را میگیرد و گریه می کند که نرود ولی آنها باالاخره میبرنِش ،خدا می داند که من چه حالی دارم آن لحظه و با اشک چشم به سمت محل کارم می روم روز قبل باهاش سر کلاس هم رفتم ولی بدتر شد مربیشون گفت شما بروید زودتر ساکت می شود همین طور هم شد چون وقتی تماس گرفتم و گوشی را به کلاسشا...
5 ارديبهشت 1391

ویانای 2 سال و 2 ماهه

ویانا و ایلیا در ٥ فروردین ٩١ دوسال و دوماهه شدند در ایام نوروز مرتبا جملات و حرکات شیرینی از خودشان نشان میدادند و الان دیگه کاملا قشنگ صحبت میکنند و نظر میدهند ویانا که وقتی تو ماشین می نشست میپرسید مامان کجا بریم؟  و به باباش میگفت بابا اَیید اَواش برو موآظب باش یعنی یواش برو مواظب باش وقتی همه با هم صحبت میکردند و هم همه میشد دستش را روی سرش میگرفت و میگفت : یواش اعصابم خُرد شد ساکت باشید به هر کسی میرسید میگفت اسم من نانا اسم داداشم ایلا بابا اَیید و مامان میکا  ، من دوساله هستم و به همه پشت تلفن میگفت : عیدتون مبارک اکثر کتابهایش را مخصوصا کتاب گربه و کتاب داینا و&nb...
3 ارديبهشت 1391

رفتن دوقلوهای مامان به مهد کودک

من و بابای بچه ها تصمیم گرفتیم از اول اردیبهشت ماه ٩١ آنها را به مهد کودک ببریم چون رسیدگی به ٢ تا بچه در یک سن خیلی سخت است و مامانی بچه ها به تنهایی از آنها نگهداری می کند از مامانی فرشته به خاطر زحماتش در طول این ٢ سال و سه ماه که پا به پای من آمد و از نوه هایش مواظبت کرد خیلی تشکر میکنم چون تا همین جا هم مامانم خیلی لطف کردن به خاطر شرایط زندگی ما از دوقلوها نگهداری کردند ولی به قول گفته دکتر بچه ها برای این دوقلوها موقع خوبی است برای اینکه به مهد بروند چون هم از لحاظ هوشی و هم از نظر جنب و جوششان وقتش رسیده و هم از لحاظ فصلی موقع خوبی است البته اگر مامانی بچه ها به ما اجازه بدهد چون همش می گوید...
2 ارديبهشت 1391

مهندس گفتن دوقلوها به مامان و بابا

دیروز بعد از ظهر وقتی از سر کار برگشتم خانه ،ویانا و ایلیا هر دو گفتند مُهَِدس میکا سلام (یعنی مهندس ملیکا) و بعد شب هم که بابا وحید از سر کار برگشت باز هم هر دو گفتند مُهَدِس اَیید سلام (یعنی مهندس وحید) خلاصه با اون مدل صحبت کردنشان ما هم کلی خندیدیم و هم خستگیمان در رفت بعد متوجه شدیم مامانی فرشته در طول روز برای بچه ها توضیح میدهد که مهندس ملیکا و مهندس وحید هر دو رفته اند شرکت وقتی از سر کار برگشتند شما بهشون بِگید خسته نباشید ،این دو قلوهای من هم صحبتهای مامانی را ضبط کرده بودند
29 فروردين 1391

آبله مرغون گرفتن دوقلوها

صبح سیزده بدر بود که وقتی از خواب بلند شدیم متوجه شدیم ایلیا صورتش بیرون ریخته است بعد مامانی فرشته تماس گرفت که سیزده بدرتون مبارک باشه و هر چی ناراحتی امروز ازتون دور بشه که من با ناراحتی گفتم الان که صورت ایلیا بیرون ریخته و به جای بیرون رفتن باید به دکتر بریم مامانی گفت کمی صبر کنید شاید بهتر شد و ظهر به پارک سئول رفتیم ولی ٢ ساعتی آنجا بودیم و چون صورت ایلیا همانطوری بود طاقت نیاوردیم بلند شدیم و رفتیم دکتر ،دکتر گفت یا سرخجه است یا آلرژی ،چون الان فقط صورتش است و گفتند هیچ بوی عطر و اسپری و دود به بچه نخورد ولی تا فردا بهتر نشد و احساس کردم صورت ویانا هم همانطوری داره میشه ،بردم پیش دکتر خود بچه ها و ...
19 فروردين 1391