بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
ویانا و ایلیا فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
ویانا و ایلیا
خاطرات دختر کوچولوی مامان بهمراه برادر دوقلویش
تاريخ : دوشنبه 12 دی 1390 | نویسنده : ملیکا
بازدید : مرتبه

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

با من و برادرم همراه باشید
تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

بریم پایین تا در وبلاگ من خاطرات ما را بخوانید
تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 3 خرداد 1391 | نویسنده : ملیکا
بازدید : 1 مرتبه

الان یک ماه است که ایلیا و ویانا به مهد کودک میروند ولی هنوز

این دختر کوچولوی مامان صبحها با گریه به مهد کودک می رود

نمیدانم چرا ؟ آخه یک روز بود که با دیدن پتویش به من گفت که

من نمیخواهم در اتاق اعظم جون بخوابم من اول فکر میکردم که

دلش نمی خواهد که بخوابد بعد فهمیدم در اتاق اعظم خانم که

اتاق نوپا است نمی خواهد بخوابد با مهدشان صحبت کردم قرار

شد در اتاق خود خاله عادله که اتاق نوبابه است بخوابند (چون

ویانا و ایلیا طبق سنشان باید در کلاس نوپا بودند ولی چون هم

پوشکی نبودند و هم خوب صحبت میکردند یک کلاس بالاتر و در

کلاس نوبابه رفتند) و بعد دیگه ویانا بهانه ای نگرفت خدا کنه هر

چه زودتر صبح رفتنهایش هم بهتر شود

اما در کل ویانا و ایلیا در اولین ماه مهد کودکشان شعرهای زیادی

یاد گرفته اند که بخوانند به نامهای :

شعر مامان جونم مامان زیبا ، بابام میاد در میزنه ، شیر بخور مفیده

عروسک من ، من یک گل قشنگم ، زاغی کجایی

همچنین ماههای فصل بهار را نام میبرند اَوردین اُربِهشت خُداد

یعنی فروردین و اردیبهشت و خرداد

و یک کتاب کار اردیبهشت ماه داشتند که مربیشان با آنها کار کرده بود

و کلی کاردستی درست کرده بودند

و در کلاس آوا خونی همراه با حضور عمو موسیقی شرکت کرده اند

و کلی کارهای مختلف دیگر در اولین ماه مهدشان یعنی اردیبهشت ماه

مربی آنها میگوید ویانا خیلی دختر حساسی مخصوصا روی داداشش

است و در کلاس هر چه که میخواهیم بهش بدیم اول میگوید داداشم

و خیلی مواظبش است و هوای داداشش را دارد



موضوع : آموخته های بچه ها در ماه اردیبهشت
تاريخ : يکشنبه 31 ارديبهشت 1391 | نویسنده : ملیکا
بازدید : 3 مرتبه

مرغ مادر



موضوع : عشق مادر به فرزند
تاريخ : دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 | نویسنده : ملیکا
بازدید : 5 مرتبه

من هم از طرف خودم و هم از طرف ویانا و ایلیای عزیزم این

روز گرانقدر را به همه مامانها و مامان بزرگها تبریک میگویم

روز زن و روز مادر گرامی باد

شکلکهای جالب و متحرک آروینشکلکهای جالب و متحرک آروین



موضوع : روز زن و روز مادر
تاريخ : دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 | نویسنده : ملیکا
بازدید : 10 مرتبه

دیروز دوقلوهای من برای اولین بار از طرف مهد کودک همراه با مامانی

و مربیان مهد به پارک پردیسان رفتند و از باغ وحش آنجا دیدن کردند

مربیشون می گفت طبق معمول ویانا همینطوری به مامانیش چسبیده

بود و مامانی فرشته می گفت ایلیا طبق معمول یکدفعه در می رفت و

بدو بدو می کرد از مربیش خواسته بود که خیلی بیشتر مواظبش باشد

جوجه های من خیلی خوشحال بودند چون هم سوار اتوبوس شده بودند

و هم پارک رفته بودند و کلی بازی کرده بودند

خلاصه تجربه خوبی برایشان بود مامانی هم کلی با نوه هاش حال کرده بود

خدا را شکر ، امیدوارم همیشه دل همه بچه ها خوش باشد

 شکلکهای جالب آروین  93.gif133.gif  شکلکهای جالب آروین

                 شکلکهای جالب آروین



موضوع : رفتن به پارک پردیسان از طرف مهد کودک
تاريخ : سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 | نویسنده : ملیکا
بازدید : 11 مرتبه

امروز 12 اردیبهشت 91 مصادف با شهادت استاد مطهری ،

روز معلم نامگذاری شده است1.gif 10.gif 11.gif 12.gif 13.gif

دختر عزیزم شما از این به بعد باید سالهای سال به بهانه همچین روزی از

معلمهای خودت تشکر و قدردانی کنی

من به همه معلمهای عزیز و زحمتکش تبریک میگویم و از همین جا به همه

معلمهای دوران کودکی و نوجوانی و جوانی خودم هم تبریک میگویم

من از طرف ویانا به اولین معلم دوران کودکیش یعنی عادله جون تبریک میگویم

123.gif 124.gif 125.gif126.gif 127.gif 128.gif 129.gif

معلم خوبم روزنه های روشنی که توی ذهنم باز کردی

هنوز دنبال نور میگردد…روزت مبارک

 شکلکهای جالب و متنوع آروین  شکلکهای جالب و متنوع آروین  شکلکهای جالب و متنوع آروین  شکلکهای جالب و متنوع آروین  شکلکهای جالب و متنوع آروین 

  شکلکهای جالب و متنوع آروین  شکلکهای جالب و متنوع آروین  شکلکهای جالب و متنوع آروین  شکلکهای جالب و متنوع آروین   شکلکهای جالب و متنوع آروین 

teacher patugh ir 3 کارت پستال تبریک روز معلم



موضوع : روز گرانقدر معلم
تاريخ : يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 | نویسنده : ملیکا
بازدید : 13 مرتبه

***خاطرات روزهای کودکی ما مامان و باباها

..شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با

مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم

..شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین

تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

..شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش

رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد

..شما یادتون نمیاد، گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها

یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده،

با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه…

بالهاشو زود میبنده… روی گلها میشینه… شعر میخونه، میخنده

..شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس

و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان …

..شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد

(مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی

که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه.

یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:

..شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن

..شما یادتون نمیاد، تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم

معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود

میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه

..شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد،

اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود

با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون

اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم

نبود چی کشیدند. تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش

هم هی میلرزید! آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم،

گروه کودک و نوجوان

..شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!!

یا چایی داغه، دایی چاقه

..شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو)

با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش

..شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش،

میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم

..شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم،

تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های

تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز

نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

..شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی

گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد،

مزه گوجه گندیده میداد

..شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی

به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک

تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند

..شما یادتون نمیاد، دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی

رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد

..شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون،

تو کتاب تعلیمات اجتماعی

..شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو

اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم

..شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در

مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

..شما یادتون نمیاد، انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

..شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که

بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو

میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما

..شما یادتون نمیاد، به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون

خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود

..شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت ۶:۴۰ تا ۷ صبح،

رادیو برنامه “بچه های انقلاب” رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم

..شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار

بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه

..شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و

بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

..شما یادتون نمیاد، یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان،یک ابر خسته ی سرد،یک ابر پر ز باران

..شما یادتون نمیاد، زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه

خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته

است. این مجموعه دریچه ایست به سوی….. (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ

زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)

..شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و

بالای صفحه یه “برگه امتحان” گنده نوشته بودن

..شما یادتون نمیاد، شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما،

از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر…!!

..شما یادتون نمیاد، چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق

خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

..شما یادتون نمیاد، افسانه توشی شان رو!!

..شما یادتون نمیاد، تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا

سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

..شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم

که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد

ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی

ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

..شما یادتون نمیاد، دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل

..شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

..شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

..شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و

میبردیم سر کلاس پز میدادیم

..شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون

کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

..شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر

اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

..شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم.

بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

..شما یادتون نمیاد، آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

..شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

..شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم

مدرسه… احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه

..شما یادتون نمیاد، از جلو نظااااااااااااااااام …

..شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم،

بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند،

دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم،

بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

..شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد

با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره

می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

..شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما

می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود

نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون

میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم

..شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره،

بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون

..شما یادتون نمیاد، خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

..شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی

میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود

..شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم…..

..شما یادتون نمیاد، که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

..شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت

پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه

کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ…

..شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا

می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

..شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو

بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

..شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک

روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون

می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

عکس عاشقانه کودکان (4)

بارون  میاد  شرشر                        در   خونه   هاجر

هاجر عروسی  داره                       دمب خروسی داره

بارون میاد غلغل چی                      تو جیب بابام پر نخودچی

بارون  میاد ریزه ریزه                       تو جیب بابام پر فیروزه

بارون  میاد  جرجر                          پشت  خونه  هاجر

هاجر عروسی داره                        عروس روسی داره

عروس خروسی داره                      خروس لوسی داره

صداش خیلی قشنگه                     دمش رنگا وا رنگه

پرهاش  از همه  رنگه                     مثل  شهر  فرنگه

خونه ش یه جای تنگه                     پر از کلوخ و سنگه



موضوع : دوران کودکی بزرگترها
تاريخ : دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 | نویسنده : ملیکا
بازدید : 15 مرتبه

جملات ویانا وقتی داره کم کم بزرگ میشه

مرسی مامان تمنا میکنم

مامان جون رو انگشتم درخت درست کردم

خودش میخواند :{عشق من کیه ایانا(نانا به ایانا تبدیل شده یعنی ویانا) 

قربونش بشم اللهی فداش بشم اللهی} و با دست به سینه اش میزند

مامان اشکال نداره بهش بده

لباسم خوبِ اشکالی نداره

وضو بگیرم دست و صورتم را بشورم مسواک بزنم

من میرم مهد شما برو سر کار بعد بیا دنبالم با مامانی بریم بیرون

برام مداد رنگی بخر پاستیل و آدامس بخر

مامان دُم گوشیهام را میخواهی ببندی

مامان امروز میخواهی دُم اسبی برام ببندی

من هم پیاده بشم میخوام خرید کنم

دوستت دارم و با دست برای مربیش بوس میفرسته

عادله جون دست شما درد نکنه

بابا ببین به صورتم پنکک زدم

مامان کجا بریم اول بریم پارک من تاب سوار بشم

مامان سیر شدم دیگه میل ندارم



موضوع : ویانا در 27 ماهگی
تاريخ : سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 | نویسنده : ملیکا
بازدید : 25 مرتبه

خدا را شکر ٣ روز متوالی است که بچه ها به مهد کودک میروند

هر روز سعی میکنم بچه ها در خوابیدن و بلند شدن نظم بهتری بگیرند

صبحها ویانا خیلی گریه میکند و همش میگه که نرویم مهد ولی مربی

آنها میگوید که کم کم بهتر میشود خدا خودش هم به دل بچه های من

و هم به دل خود من آرامش دهد تا بچه ها برایشان عادی شود

ایلیا کمی گریه میکند ولی بعد ساکت میشود ولی ویانا همش گردن من

را میگیرد و گریه میکند که نرود ولی آنها باالاخره میبرنِش ،خدا میداند که

من چه حالی دارم آن لحظه و با اشک چشم به سمت محل کارم میروم

روز قبل باهاش سر کلاس هم رفتم ولی بدتر شد مربیشون گفت شما

بروید زودتر ساکت میشود همین طور هم شد چون وقتی تماس گرفتم

و گوشی را به کلاسشان بردند و من صداهایشان را که شعر میخواندند

شنیدم مطمئن شدم بعد از رفتن من ساکت می شوند ، از آن طرف هم

مامانی بچه ها خیلی بیقرار است و همش جای خالیشان را در خانه و

پیش خودش احساس می کند و من باید به مامانم هم آرامش دهم تا

برای ایشان هم عادی شود

خدا خودش هم به بچه ها و هم به همه مادرها کمک کند

مادر بودن خیلی سخت است خیلی سخت ........



موضوع : رفتار بچه ها نسبت به مهد
تاريخ : يکشنبه 3 ارديبهشت 1391 | نویسنده : ملیکا
بازدید : 23 مرتبه

من و بابای بچه ها تصمیم گرفتیم از اول اردیبهشت ماه ٩١ آنها را به

مهد کودک ببریم چون رسیدگی به ٢ تا بچه در یک سن خیلی سخت

است و مامانی بچه ها به تنهایی از آنها نگهداری می کند از مامانی

فرشته به خاطر زحماتش در طول این ٢ سال و سه ماه که پا به پای

من آمد و از نوه هایش مواظبت کرد خیلی تشکر میکنم چون تا همین

جا هم مامانم خیلی لطف کردن به خاطر شرایط زندگی ما از دوقلوها

نگهداری کردند ولی به قول گفته دکتر بچه ها برای این دوقلوها موقع

خوبی است برای اینکه به مهد بروند چون هم از لحاظ هوشی و هم از

نظر جنب و جوششان وقتش رسیده و هم از لحاظ فصلی موقع خوبی

است البته اگر مامانی بچه ها به ما اجازه بدهد چون همش می گوید

یک ماه دیگه صبر کنید همچنین از مادر بزرگ بچه ها هم تشکر میکنم

که در طول این زمانی که من سر کار میرفتم و بعضی وقتها که مامانم

خسته می شد یا به دلایلی نمی توانست پیش بچه ها باشد با من

همکاری میکرد و از بچه ها مواظبت میکرد حالا ما بازهم تا دوقلوها در

مهد جا بیافتند به کمک مامانی فرشته نیاز داریم چون من در یک مهد

خوب نزدیک محل زندگیمان آنها را ثبت نام کرده ام و به محل  کار من

خیلی دور است و مامانی باید بعد از اینکه بچه ها جا به جا شدند در

برگرداندن بچه ها به خانه به من کمک کند در شروع ابتدا سه شنبه

و چهارشنبه هفته پیش من و مامانی بچه ها را به مهد کودک بردیم

و یکساعتی آنجا بودیم تا بچه ها با محیط آشنا بشوند بعد برگشتیم

خانه و مامانی پیش دوقلوها درخانه ماند و من به سر کار رفتم و بعد

شنبه دوم اردیبهشت باز هم من و مامانی ساعت ١٠ صبح بچه ها را

به مهد بردیم و تا ظهر آنجا بودیم و من هم مرخصی گرفتم و امروز هم

که ٣ اردیبهشت است تصمیم گرفتیم من و بابا وحید بچه ها را ساعت

٨ صبح به مهد ببریم بچه ها هم وقتی رسیدیم خدا را شکر تقریباخوب

استقبال کردند و یک ربعی ما آنجا بودیم و بعد به محل کارمان رفتیم و

بعد مامانی قرار شد که برود پیش آنها تا موقعی که خسته شوند بعد

برگردند خانه ، روز خیلی سختی برای من بود ولی بالاخره باید یک روز

این اتفاق بیافتد ، امیدوارم خدا خودش نگهدارشان باشد الان هم که

پشت میزم هستم دل توی دلم نیست و همش صورتهای خوشگلشان

جلوی چشمم است و مرتب با مهدشان تماس میگیرم تا از حالشان

باخبر شوم خدا را شکر تا حالا خوب بودند فقط ویانا کمی بیقرارتر از

ایلیا است دارم ثانیه شماری میکنم که هر چه زودتر پیششان بروم



موضوع : رفتن به مهد کودک
تاريخ : سه شنبه 29 فروردين 1391 | نویسنده : ملیکا
بازدید : 28 مرتبه

دیروز بعد از ظهر وقتی از سر کار برگشتم خانه ،ویانا و ایلیا

هر دو گفتند مُهَِدس میکا سلام (یعنی مهندس ملیکا) و بعد

شب هم که بابا وحید از سر کار برگشت باز هم هر دو گفتند

مُهَدِس اَیید سلام (یعنی مهندس وحید) خلاصه با اون مدل

صحبت کردنشان ما هم کلی خندیدیم و هم خستگیمان در رفت

بعد متوجه شدیم مامانی فرشته در طول روز برای بچه ها توضیح

میدهد که مهندس ملیکا و مهندس وحید هر دو رفته اند شرکت

وقتی از سر کار برگشتند شما بهشون بِگید خسته نباشید ،این

دو قلوهای من هم صحبتهای مامانی را ضبط کرده بودند



موضوع : صدا زدن مهندس ملیکا و مهندس وحید با زبان دوقلوها
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد
درباره وبلاگ

تقدیم به دخترم تا خاطرات کودکیش همیشه برایش زنده بماند

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 50 نفر
بازديدهاي ديروز : 293 نفر
بازدید هفته قبل : 682 نفر
كل بازديدها : 28456 نفر
امکانات جانبی
کد تغییر شکل موس




Pichak go Up
گالری تصاویر تماس با ما